گلسا جون ما

مهمون

دیروز رفتیم خونه مامان جون دیدیم الیسا جونم اونجاست وای که چقدرخوشحال شدی برات خوراکی خریده بود کلی با هم بازی کردین وعکسای خوشگل گرفتین ...
21 بهمن 1392

یه شب خوب

جمعه 92/11/18 رفتیم سر باغ شوهر خاله بابایی با عاطفه جون وعارفه جون اینا . یه کبابی درست کردیم که نگو وشما هم ه عاشق کباب . ون روز تامتوجه شدی می خوایم بریم بیرون دیگه تا شی امونمون و بریدی همش میگفتی : اینجا  (کجا) میخوایم بریم  بالای 20 بار پرسیدی وما هم هی جوابتو میدادیم از ذوق اصلا خواب بعدازطهرتم فراموش کرده بودی .اونجا هم که رسیدیم با آرنیکا و امیرحسین کلی بازی کردی وکلی هم برامون رقصیدی .عاشق آرنیکا هستی . هوا اینقدر سرد بودکه وقتی دوربینو در اوردم لنزش بخار زده بود ...
21 بهمن 1392

دختر کاری من

من در حال نظافت منزل بودم که اومدی به مامانی گفتی خودم می خوام تمیز کنم افتادی به جون خونه حالا نساب کی بساب هیچی دیگه خونه رو کردی مثل دسته گل .                       دستت درد نکنه مامان جان خسته نباشی   ...
17 بهمن 1392

برف بازی 92

  وای که امسال چه برف بارون شدیم کلی حال داد با اینکه ما هیچ جایی نرفتیم وبه همون کوچه اکتفا کردیم ولی بازم کلی حال داد (الکی خوش )نه ولی خداییش خیلی بهمون حال داد .توی غرب که کولاک کرد این برف .   2 متر بارید آخه خدایا  نمیباری نمیباری نمیباری یدفعه جبران 80 سالو کردی دیگه بازم دستت درد نکنه خدایا شکرت . اینم از عکسای برف بازی دخملی بعدشم زیر کرسی همسایه وای که چقدر حال داد 2 تا جوراب شلواری ویه شلوار کلفت با یه جوراب اضافه و4 تا بلوز ویه کاپشن تو کرک کلفت که بابایی از سفرش برات اورد ویه کلاه خیلی کلفت که اونم سوغات بابایی هستش دیگه چه شود با یه دستکش تو کرک چیکار کنیم دیگه قلبم برات میتپه . نمی...
17 بهمن 1392

بدون عنوان

شبیه تصمیم کبری افتادی خانم های قدیمی دهه ی 50   درحال پرش از روی مبل توی بغل بابا وروی بالش ها   ماشینمونو فروختیم الان صندلی ماشین تا اطلاع ثانوی توی اتاق استفاده میشه   یک روز قبل از اینکه عزیز جون به مکه مشرف بشه .لباس احرام و داشت پرو میکرد ما هم شیطونی کردیم گوشی گذاشتیم گردنش یه عکس یادگاری گرفتیم عاقبت پر حرفی . البته خودت از خنده داشتی روده بر میشدی بابا رفت از بالای کمد چمدونش رو در بیاره این قایق و افتاد پایین توسط شما رویت شد وبعدشم باقی ماجرا چش چش دو ابرو.... در حال خوردن ماست و سیب زمینی اولین نقاشیت که یکم مفهوم داشت مرسی ...
1 بهمن 1392

بدون عنوان

سلام  عزیزم یه مدتی نتونستم به وبلاگت بیام و عکسای قشنگتو بذارم دلم تنگ شده بعداز مسافرت بابایی تنبل شدم ویکم هم در گیر کاهای مکه رفتن عزیز جون وبابابزرگ بودیم سرمون حسابی شلوغ بود وفرصت نداشتم شرمندتم عزیزم . این روزا یکم بد خلقی میکنی و هر کسی رو که نمیشناسی وبهت سلام میکنه رو با جیغ جوابشو می دی ومن خیلی ناراحتم از این بابت  ونمیدونم چکار کنم هر چی هم باهات صحبت میکنم جواب نمیده اعصابم بهم ریختس نمی دونم به مرور زمان خوب میشی یا نه خیلی نگرانم که این اخلاق بد رو تا کی می خوای داشته باشی خدایا خودت کمک کن این دختر ما این کارشو کنار بذاره . حالا بریم به سر وقت کارهای خوبت : به مامان کمک میکنی تو انداختن سفره شام ونهار وتوی جمع...
1 بهمن 1392