گلسا عسلیگلسا عسلی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره

گلسا جون ما

صبح که از خواب پا میشم

مسقیم میرم سر وقت مامان میگم شین شین میخوام مامانی هم با چشمای خواب آلود برام شین شینمو می اره ومیخورم وقتی هم تموم شد مامانیم به امید یه چرت کولوی دیگه میره ولی هههههههههههه من نمیزارم مامانی پا شو برنامه روزانه من رو اجرا کن دیگه , بازی با من مامانمم پامیشه ................ دوستت دارم عزیزم نی نی کوچولوی من ...
26 مهر 1392

بازم خونه مامان جون

امروزم رفتیم خونه مامان جون بعبعی گرفتن هم  دوست داشتی بهش دست بزنی هم  می ترسیدی فدای اون چشمات که با چه ترسی داری بهش نگاه میکنی اینجا مامانی می خواد یه کار کنه که شما نازش کنی ولی نشد   ...
23 مهر 1392

خونه مامان جون اتی

امروز رفتیم خونه مامانی عیادت  خاله فاطمه آخه (خاله مامان ) آنژیو گرافی کرده بود اومد خونه مامان جون که ازش مراقبت کنه وهمه برای ملاقاتش اومدن اونجا الیسا جون ومامانش و خاله هاشم اومدن  (دختر دایی مامان )اولش شما با هیچ کس حرف نمیزدی ولی کم کم دیگه راه افتادی با الیسا جون کلی بازی کردی اینم عکستون ...
22 مهر 1392

cd های عزیزم

cd های عزیزم دوستون دارم وهر چقدر ببینمتون سیر نمیشم ومامان وبابا هم هر چقدر بگن بسه دیگه خسته شدیم هیچ فایده ای نداره نگران نباشید تمام هواسم بهتون هست که یه وقت مامان بابا غیبتون نکنند ...
21 مهر 1392

دور زدن توی یه روز خوب

دیروز صبح یعنی جمعه ٩٢/٧/١٩ ساعت ٨.٣٠ بیدار شدی وطبق معمول من رو هم بیدار کردی و گفتی شین شین میخوام برات اوردم وخوردی بعدش گفتی مامان باب افنجی ( باب اسفنجی) بزار یه cd برات گرفتم شهر ممنوعه بالای 40 بار دیدیش هر بارم برات جذابیت اول رو داره ما  که دیگه حالت ........ گرفتیم  بالاخره برات گذاشتم ولی بازم ول کن نبودی هی دستمو میگرفتی هر جوری بود منو از خواب نازم بیدارکردی ای شیطون بلا ساعت 9.30 دیدم هواخیلی خوبه گفتم بریم لباستو عوض کنم بریم بیرون شما هم  با ذوق گفتی پارک  همون لحظه گیر دادی حاظر شیم هیچی دیگه امادت کردم بعدش صبحانه ودیدم بابایی بیدار نمیشه بهت گفتم برو بابایی رو بیدار کن بریم شما هم رفتی بالا سر با...
21 مهر 1392

گردش

امروز یعنی ٩٢/٧/١٨ با عاطفه جون و پسرش وعارفه جون دخترخاله های بابایی رفتیم بیرون یه دوری زدیم شما وامیرحسین جون با هم خیلی دوستای خوبی هستین و بازی میکنین . وقتی رفتیم خونشون با امیرحسین شروع به اختلاط کردین   مامان امیرحسین داشت لباسش رو عوض میکرد گلسا : (اباس) بوپوش میخوام بیریم امیرحسین :پارک گلسا :اره پاک(پارک) من اباس(لباس) پوشیدم امیرحسین :منم توپ دارم گلسا : باسه (باشه ) توی ماشین فقط اهنگ دارم میام پیشت باید بزاریم واهنگ بگو منم دوست دارم سامی رو هم خیلی دوست داری وباهاش می خونی سامی:بگو منم گلسا دوست دارم سامی:محال تنهات گلسا :بزارم سامی : تووصله گلسا: جون م...
19 مهر 1392