پارک 92/5/17
امروز من وشما وزن عمو رفتیم بازار بعدش رفتیم پارک افتاب ,عمو جون مهدی ورضا وزن عمو کبری هم که خونه بودن هم اومدن پارک .شما ورضا کلی سرسره بازی کردین بعدشم رفتیم ماشین سوار شدیم من وشما ,زن عمو و رضا, وزنعمو کبری هم تنها , هر کدوم سوار یه ماشین شدیم حسابی ماشین سواری کردیم داشتیم از محوطش خارج می شدیم که فرزام وباباجونم رو دیدیم شما کلی ذوق کردی دست فرزام رو گرفتی گفتی بریم بازی ولی فرزام چون کوچولو تر بود یکم می ترسید من فرزام رو هم بردم ماشین سوارش کردم یکم که دور زدیم گریش گرفت و اومدیم بیرون بعدش رفتیم بازی به قول خودت بپر بپر فرزام میترسید اومد بیرون ولی شما تا می تونستی بازی کردی ١٠ دقیقه بودی توی ترامپلی بعدش اومدی بیرون دو...
نویسنده :
مامانی الهام
16:11
نارنجستان
گلسا خانم منتظر شام هی مگفتی شام می خوام هر چی هم من وبابایی بهت میگفتیم تا غذا اماده بشه بیا بریم پارک نمیومدی, اخر بزور بردیمت دیگه, چی کار کنیم عکسای پارک همش تار افتاد ولی میزارم برات تا برات خاطره بمونه جون جون من بعدشم شماره ما رو صدا کردن وشاممون حاظر شد اینم عکساش ...
نویسنده :
مامانی الهام
20:43
تخت خواب
امروز برای اولین بار گذاشتمت روی تختت که بخوابی نیگاه چقدر ناز خوابیدی ...
نویسنده :
مامانی الهام
20:36
موهاشو نگاه
دیگه داره موهات بلند میشه وای که چقدر منتظرم .......فقط زمانی که خوابی می تونم برنامه هام رو روی موهات پیاده کنم شرمنده جون جون من بوس بوس بوس ...
نویسنده :
مامانی الهام
17:59







