گلسا عسلیگلسا عسلی، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

گلسا جون ما

موهاشو نگاه

 دیگه داره موهات بلند میشه وای که چقدر منتظرم .......فقط زمانی که خوابی می تونم برنامه هام رو روی موهات پیاده کنم شرمنده جون جون من بوس بوس بوس ...
15 مرداد 1392

اب بازی 92/4/28

این روزا که هوا خیلیگرمه شما راه میری میگی :مامانی .الام . مامان جون بیم  اب باسی (به زبون خودت ) اینم عکسات موقع اب باسی جون جونی   ...
28 تير 1392

بدون عنوان

  92/4/27 از صبح ساعت 9 تا بعدازظهر ساعت 3.5 شما ورضا باهم بازی کردین بعدش شما خوابیدی وبیدار شدی بازم گفتی رضا کو؟ باهم رفتیم پایین عمو جون اینا میخواستن برن خونه مادرجون رضا شما هم که متوجه شدی وگفتی بریم دیگه دلم برات سوخت وما هم لباس پوشیدیم با عمواینا تا دروازه بابل رفتیم وبعد رفتیم مغازه بابایی ساعت 7.15 با هم رفتیم توی بازار یه دوری زدیم برات دوتا کتاب داستان خریدم ایناهاش ؛   توی بازار داشتی کتابت رو نگاه می کردی دقیقا شبیه باباهایی که روزنامه رو نگاه میکنند یکی داشت رد میشدگفت : بچه  سخت در حال مطالعه ست ؛خندم گرفت ...
28 تير 1392

گلساجون جونی تب کرده

٢٤/٤/٩٢ یکدفعه ساعت ١٢ حالت بهم خورد  وبالا اوردی و....... بردمت حمام با هم دوش گرفتیم بعدش شما خوابت برد بعد از نیم ساعت تب کردی ٣٧.٧ وبعد از نیم ساعت دیگه تبت به ٣٨.٤ رسید  برات یه شیاف استامینوفن گذاشتم ١ ساعت بعد که بابایی از مغازه اومد خونه شما بیدار شدی تبت قطع شد دوباره بازی وبپر بپر ولی بعداز ١ساعت شمادوباره تب کردی  دیگه ساعت ٥ بردمت دکتر متاسفانه دکتر قلعه سری نبود بردمت مطب دکتر قرنجیک گفت که ویروسیه احتمتلا اسهال هم بعدش پیش میاد .سرم داد ویه دونه امپول .من زنگ زدم به بابایی اونم اومد پیشمون امپولت رو که زدیم اصلا متوجه نشدی ولی سرم رو چرا دیگه نگو  بعدکه سرمت تموم شد اومدیم خونه شما خوابیدی دارو هم تا بهت...
27 تير 1392

دکتر گلسا مددی

  مامان جون اتی ٩٢/٤/٢٧ بهت پول داد که بری برای خودت جعبه تجهیزات پزشکی بخری و فشارش رو چک کنی این روزا که مامان جون یکم فشارش بالا پایین شد وما هر روز فشارش رو چک می کردیم شما هم به ما کمک می کردی واسه همین واست یه دونه از این جعبه ها  خریدیم   ...
27 تير 1392